امروز براتون ۱۵مدل مو و آرایش گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد و نظر هم فراموشتون نشه !!!![]()
دگر به دست نیاری چو من وفاداری
که ترک می ندهم عهد بی وفایی را
------------------------------------------------
سعدی علیه رحمه کار همه رو ساده کرده با یک بیت...
یاسی نظرت در مورد این بیت که رفتنم رو میرسونه چیه؟
------------------------------------------------
قدر آدما بعد رفتن...
تا هستی گوش شنوا نیست وقتی نیستی چشم بینا هم پیدا میشه
-
برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید
پنجشنبه 18 مهر 1387
نویسنده: moein طبقه بندی: عکس*مدل لباس ، عکس های کودکان،
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید
معین : از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاری از زندگی ام را به پای كسی گذاشتم كه دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این كه هرگز برایش اهمیتی ندارم ، به او حق می دهم شاید او هم مانند من یكی را دوست داشته است... حال از خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنین نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زمانی به خود نگریستم كه دیگر سینه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . باید صبر می كردم تا زخم سینه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار می كردم برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاك سپردم و به یادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد . یادگار او سوالی است بی انتها : آیا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

معین: و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.